دستهبندی: ادبیات داستانی


کتاب دست دوم خاطره دلبرکان غمگین من نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
برند: دست دوم
در سالگرد نود سالگیام خواستم شب عشقی دیوانهوار را با نوجوانی باکره به خود هدیه دهم. به یاد رُزا کابارکاس افتادم؛ مالک یک خانه مخفی که عادت داشت هر وقت خبر تازهای به دستش میرسید آن را به مشتریان خوبش اطلاع دهد.همواره اینطور استنباط کرده بودم که از عشق مردن چیزی جز تعبیر شاعرانه نیست. آن روز عصر، وقتی به خانه برگشتم، و باز خودم را بدون گربه و دلگادینا دیدم، نه فقط به امکان مرگ در اثر عشق یقین آوردم، بلکه فهمیدم خودم، پیر و بی مونس، دارم از عشق تلف میشوم.
در عین حال، پی بردم وارونه این حقیقت نیز معتبر است: لذت ناب ملالم را با هیچ چیز در این عالم عوض نمیکردم. بیشتر از پانزده سال بیحاصل کوشیده بودم غزلهای لئوپاردی را ترجمه کنم، و فقط آن روز عصر توانستم به عمق مفهومشان برسم: «وای بر من، اگر عشق است، چه عذابی دارد!...
داستان راجع به پیرمردی است که در سالروز نود سالگی میخواهد به خودش یک هدیهی تمام عیار بدهد: هم خوابی با یک باکره. پیرمرد نود سالهی داستان، سالیانی بسیار با روسپیان حشر و نشر داشته و همان طور که خودش میگوید: "در بیست سالگی شروع کردم به ثبت اسامی، سن، محل و شرحی مختصر از شرایط و روشها. تا پنجاه سالگی پانصد و چهارده زن می شدند که حداقل یک بار با آنها بودهام."
همه ی این ها قبل از رویارویی با دخترک بود. دخترکی که تنفروش نبود دگمه دوز بود! کسی که آخرش هم نفهمیدم چرا میخواست تن به این کار بدهد. شاید خسته شدن از آن همه کار کردن. شاید بی پولی. شاید کشف بدن خود! شاید کنجکاوی یا هر چیز دیگر که ما مطمئنا حق قضاوت کردن نداریم.وقتی پیرمرد با دخترک رو به رو میشود انگار تمام همخوابیهای قدیم یادش میآید. پیرمرد قصه "معشوقه های یک شبه اش را بر حسب تصادف یا قیمتشان انتخاب میکرد"؛ عشقبازیهای بیعشق.
وقتی برای اولین بار وارد اتاق می شود دخترک را میبیند که از خستگی روی تخت افتاده و به خواب رفته است. شاید مسخره به نظر برسد ولی پیرمرد آن خانهی جهنمی را خانهی بهشت میبیند. یا حداقل جایی که به بهشت نزدیکتر است. و تنها فرشتهی آنجا می شود نازک اندام. آن شب تمام می شود و دخترک همچنان مالک مطلق دوشیزگی خویش است. پیرمرد تمام پولها را روی میز میگذارد و می رود. شاید وقتی بیرون می رفت فقط حس و حال عجیب و غریبی را تجربه میکرد اما قطعا نمیدانست که عاشق شده است.
همه چیز آرام آرام پیش میرود. مارکز هوشمندانه پیرمرد را جلو میبرد. هوشمندانه جشن تولدش را نشان می دهد. پیری و بدترکیبیاش را و در عین حال حس ِ درونی همیشگیاش را. مثل آنجایی که میگوید "واقعیت این است که اولین تغییرات در پیری آنچنان به آرامی اتفاق می افتد که به سختی به چشم میآیند. آدمی باز خودش را از درون نگاه می کند همانطور که همیشه نگاه میکرده است اما این دیگرانند که از بیرون پیریاش را به او یادآوری میکنند." اگر اینطور به قضیه نگاه کنیم میبینیم شاید انصاف نباشد به پیرمرد لقب گستاخ بدهیم.
پیرمرد عاشقِ دختر آرام و مودب و مرتب و دگمهدوزی میشود که شبها روی تخت میخوابد و آرام نفس میکشد....
دستهبندی: ادبیات داستانی