
کتاب دست دوم کاهنه های باکوس اثر اوریپید به ترجمه عاطفه طاهایی
کاهنههای باکوس (باکخای)؛ تراژدیِ سرمستی، قدرت و فروپاشیِ عقل
کتاب دستدوم «کاهنههای باکوس» اثر اوریپید با ترجمهی عاطفه طاهایی (شومیز)، یکی از تکاندهندهترین متنهای بازمانده از تراژدی یونان است؛ نمایشی که در آن «دیونیزوس/باکوس» نه فقط خدای شراب و شور، بلکه صورتِ اسطورهایِ نیرویی است که وقتی انکار شود، بازمیگردد و با خشونتی آیینی، نظمِ شهر و عقلِ قانونمدار را از هم میدرد.
این نمایشنامه برای کسی که تئاتر را تنها «داستان» نمیخواهد، بلکه به دنبالِ ریشههای روانشناختی، سیاسی و آیینیِ نمایش است، یک تجربهی مطالعاتیِ عمیق محسوب میشود: روایتی دربارهی نسبتِ انسان با میل، جمع، قدرت، و حدّ و مرزِ «خِرَد».
1) چرا «کاهنههای باکوس» یک متنِ کلیدی در تاریخ تئاتر است؟
اوریپید در واپسین سالهای زندگیاش (و بنا به روایتها همزمان با پایان عمر)، متنی مینویسد که هم «بازگشت به اسطوره» است و هم «نقدِ تیزِ سیاست و شهر». این نمایشنامه در دلِ یک پرسش کانونی میچرخد:
اگر جامعه نیرویِ دیونیزوسی (شور، بدن، آیین، رهایی، بیخویشی) را سرکوب کند، آیا آن نیرو از بین میرود یا به شکلِ فاجعه بازمیگردد؟
از همینجا «کاهنههای باکوس» تبدیل میشود به متنی که:
- برای دانشجویان تئاتر و تاریخ نمایش، یک سندِ آیینی/دراماتیک است
- برای علاقهمندان فلسفه و نظریه اجتماعی، یک تمثیلِ قدرت و انکار است
- برای روانشناسی و مطالعات جمعی، یک آزمایشگاهِ هیجانِ تودهای است
2) دیونیزوس در این متن: خدای «مصیبتدیده» یا نیرویِ بازگشتِ امرِ سرکوبشده؟
در توضیحی که دادی، ریشههای اسطورهایِ دیونیزوس بهخوبی آمده: مرگ/تکهتکهشدن، رستاخیز، و تولدی که از دلِ فاجعه بیرون میآید. در «کاهنههای باکوس»، این زیستنامهی اسطورهای فقط پسزمینه نیست؛ «منطقِ خودِ نمایش» است.
دیونیزوس در این اثر:
- هم قربانیِ انکار است (نمیپذیرندش، تحقیرش میکنند)
- هم داورِ انکار است (برمیگردد تا نشان دهد انکار، هزینه دارد)
- هم کارگردانِ صحنهی آیین است (شهر را وادار میکند وارد نمایش/آیین شود)
اینجا اوریپید کاری میکند که کمتر تراژدینویسی چنین بیپروا انجام داده: تماشاگر را مجبور میکند همزمان از دیونیزوس بترسد، مجذوبش شود، و در نهایت از خودش بپرسد «من طرفِ عقلِ خشک هستم یا طرفِ شورِ بیمهار؟»