
در حال بارگزاری...
توجه داشته باشید که بیشتر موجودی کتاب ها دست دوم هستند و سعی شده کتاب هایی که قابل استفاده هستند برای مخاطبین انتخاب کنیم . لطفا در خرید خود دقت بفرمایید. با مراجعه به دسته بندی ها می توانید از موضوعات مختلف فروشگاه دیدن فرمایید کتابفروشی امید با سی سال تجربه مفتخر است نایاب ترین کتاب های بازار فاخر کتاب های این سرزمین را به شما عزیزان علاقه مند ارائه کند
توجه داشته باشید که بیشتر موجودی کتاب ها دست دوم هستند و سعی شده کتاب هایی که قابل استفاده هستند برای مخاطبین انتخاب کنیم . لطفا در خرید خود دقت بفرمایید. با مراجعه به دسته بندی ها می توانید از موضوعات مختلف فروشگاه دیدن فرمایید کتابفروشی امید با سی سال تجربه مفتخر است نایاب ترین کتاب های بازار فاخر کتاب های این سرزمین را به شما عزیزان علاقه مند ارائه کند

در حال بارگزاری...


هشت الهفت
نویسنده: محمد ابراهیم باستانی پاریزی
ناشر: خزان
زبان کتاب: فارسی
اندازه کتاب: رقعی سلفون - سال انتشار: 1363- دوره چاپ: 1
هفت سال پیش در روزنامه اطلاعات خبری بود تحت عنوان "عدد 7"، این خبر از بن پایتخت آلمان غربی توسط یونایتدپرس مخابره شده بود به این مضمون" به مناسبت 7مین روز 7مین سال 1977، دفاتر ثبت ازدواج آلمان و اتریش، خود را بسیج کرده اند تا جوابگوی تقاضاهای بی سابقه مردم باشند".
دکتر محمدابراهيم باستانی پاريزی، زاده پاريز و يک خانواده اديب و انديشمند بود. پاريز و کرمان که به او ايده ميداد و دلش را گرم مي کرد. از اين رو بخشي از آثار پاريزي به کرمان تعلق دارد؛ قسمتي از ايران که او تا آخر عمرش به آن عشق مي ورزيد. گرچه بعدها به تهران آمد و از دانشگاه تهران، دکتراي تاريخ گرفت و بعدتر در جهان گشت و دنيا را ديد، ولي باز از علاقه اش به کرمان کم نشد.
بخش ديگري از آثار پاريزي به مجموعه هفتي (سبعه ثمانيه) معروف است. در باقي آثار پاريزي، هم شعر مي توان پيدا کرد هم پژوهش هاي تاريخي و هم نثر بلند و مقاله. آنچه پاريزي را از ديگر نويسندگان بزرگ متمايز مي کند پرداختن به موضوعاتي است که به خاطر کمتر کسي خطور مي کند. چشمان پاريزي در هر چيزي دنبال سوژه مي گشت براي کشف و پژوهش. چشماني که در ۵ فروردين ماه ١٣٩٣ بسته شد.
پس از عمری که دل در عشق او افسانه میخواند
هنوزم آن بُت دیرآشنا بیگانه میخواند
به خون دل نوشتم شرح حال خویشتن اما
نمیدانم که او این نامه خواند یا نمیخواند
به خُردی مَنگَر اَندر بانگِ مرغِ شب که من دانم
چهها در نیمهشب این مرغک دیوانه میخواند
زِ کارِ دیده حیرانم که با این تنگدستیها
همی مهمان تازه اَندَرین ویرانه میخواند
نه هر خامی زِ پایانِ شب عاشق خبر دارد
که فصل آخر این قصه را پروانه میخواند